مستم و بي اختيار افتاده ام ياد ياري گلزار افتاده ام
با نگاه چشمم دلفريب در كمند زلف يار افتاده ام
عند ليبي آشيان گم كرده ام از فراز شاخسار افتاده ام
همچو برگ از درخت افتاده ايي در مسير جويبار افتاده ام
غنچه اي بودم ولي از بخت بد تنگ در آغوش خار افتاده ام
شمع بزمي بودم اما اين زمان اشك ريزان بر فراز افتاده ام
بس كه با اندوه غربت ساختم خوار گشتم از وقار افتاده ام
از نفس افتاده ام اندر ملك ري مردم از بس در حصار افتاده ام
آنچنان دلتنگم از تهران كه باز در تكاپوي فرار افتاده ام
از پس عمري به غربت زيستن در پي شهر و ديار افتاده ام
« بخشي » از نو با دل پر حسرتي من به فكره خوانسار ( خانسار ) افتاده ام
+
نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1387 ساعت 11:22 توسط ..::. محمد صابر دهاقین ..::..
|